ارتباط فلسفه با زندگی انسان و نیاز انسان به فلسفه
ارتباط فلسفه با زندگی انسان و نیاز انسان به فلسفه
انسان وقتي چشم به جهان مي گشايد مي توان گفت كه هيچ تصوري از جهان ندارد . در جريان زندگي ، از طريق حواس تدريجاً تصاويري از جهان در ذهن او نقش مي بندد كه موجب پيدايش تصور وي از جهان مي گردد (جان لاك)؛چرا كه تصديق بدون تصور ممكن نيست اما اين عدم تصور از جهان در بدو تولد به اين معنا نيست كه انسان هر چيزي را هم كه از طريق تصورات حسي به دست مي آورد تصديق مي كند . اگر شناخت هاي به دست آمده از طريق حواس ( يا تجارب حسي ) به تصديق هاي منظم و سازمان يافته اي تبديل شوند ؛ به طوري كه براي همگان تكرار پذير و قابل درك باشند ، شناخت علمي خواهد بود . ادراكات پراكنده اي كه از واقعيت هاي محيط به دست مي آيند تا اندازه اي به شناسايي نمود هاي هستي تبديل مي شوند كه ساده ، سطحي و جزئي هستند و جنبه فردي نيرومندي دارند ؛ اگر اين ادراكات با روش معيني به دست آيند و عمق و وسعت و نظم پيدا كنند و به واقعيت نزديك شوند تبديل به علم مي شوند بنابراين علم مجموعه منظم و سازمان يافته از اطلاعات و معلومات درباره واقعيت هاي خارجيست كه با روش معين و سنجيده موسوم به روش علمي به دست مي آيند . چنين شناختي انسان را قادر به پيشبيني و تنظيم نقشه براي آينده مي كند و مداخله انسان در واقعيت هاي خارجي را ممكن مي سازد(دادبه) .

اگر همه مسائل انسان را موضوعات مربوط به واقعيت هاي محسوس خارجي تشكيل مي داد ، انسان به راحتي مي توانست از طريق علم به حل آنها بپردازد اما علاقه به دانستن و كنجكاوي هاي انسان محدود به اين واقعيت هاي محسوس خارجي نسيت . مسائل و پديده هاي ديگري وجود دارند كه انسان را به انديشيدن و مشكل گشايي وا مي دارند. پرسش هايي كه در فلسفه مطرح مي شوند ، پرسش هايي هستند كه پاسخ آنها را نمي توان از طريق آزمايش و آزمايشگاه داد . مثلا ً پرسش هايي از قبيل : « آيا آب در صد درجه حرارت مي جوشد ؟ » ، « آيا اكسيژن خاصيت اشتعال دارد ؟» ، «آيا آهن در رطوبت زنگ مي زند ؟ » و ... هرگز در فلسفه مطرح نمي شوند زيرا پاسخ آنها را نمي توان از راه انديشيدن پيدا كرد بلكه بايد به آزمايش پرداخت ولي همين كه پرسيديم : « چرا آب به وجود آمد ؟ » ، «آيا خدا آب را آفريد ؟» ، «چه كار كنيم مردم از نيروي انساني خود به نفع جامعه بشري استفاده كنند ؟ » ،« چه بايد كرد كه دانشمندان دانش خود را در راه آسايش انسان به كار اندازند ؟» ، « آيا اخلاق اجتماعي زاده دين است ؟ » ، « آيا اخلاق اجتماعي مي تواند جانشين دين و مذهب شود ؟ » و ... سوال هاي فلسفي طرح كرده ايم زيرا همگي مستلزم انديشيدن و تحقيق نظري هستند . ما مي توانيم دو نوع پرسش مطرح كنيم ؛ يكي آنكه جوابش را بايد از آزمايش و تجربه گرفت ، ديگر آنكه پيدا كردن پاسخ مستلزم انديشيدن وتأمل است . ولي در هر دو پرسش ، تنها پرسيدن هدف نيست ، بلكه مي خواهيم پاسخ مطلوب يا راه حلي پيدا كنيم.براي پاسخ گويي به سوالاتي نظير آنچه در بالا مطرح كرديم، فرد به تحليل و تبيين انتقادي تمام معلومات خود به صورت مرتبط با هم يا به صورت يك كل مي پردازد و به نتايجي مي رسد كه جهان بيني يا فلسفه زندگي را تشكيل مي دهد ؛يعني انسان در اين حالت به بينش كلي درباره خود و جهان و رابطه آنها با هم مي رسد كه تمام شناخت هاي وي را شامل مي شود .
با توجه به مسائل بنيادي كه تفكر انسان را به خود مشغول مي دارد و انسان در چيستي آنها مي انديشد و با توجه به ديد گا ه هاي مختلف و جمع كردن ميان آنها مسائل فلسفه را به پنج دسته مي توان تقسيم كرد(همان) :
1. تفكر در چيستي تعريف ، استدلال و استنتاج : حاصل اين تفكر دانش منطق است يعني دانشي كه در آن روش درست انديشيدن ، درست تعريف كردن ، درست استدلال كردن و نيز هنر استفاده از روشهاي صحيح در تحقيقات علمي مورد بحث و برسي قرار مي گيرد . منطق مقدمه علم و فلسفه است و پيش از فراگيري هر دانشي بايد منطق آموخت . اگر انسان تربيت شده را فردي بدانيم كه از قدرت قضاوت صحيح برخوردار باشد و قضاوت صحيح را اظهار نظري بدانيم كه با دليل همراه باشد ، منطق شيوه درست استدلال يا منطقي فكر كردن را به ما مي آموزد .
2. تفكر در چيستي شناخت ( معرفت ) : نتيجه اين تفكر بحث شناخت شناسي يا معرفت شناسي است . در شناخت شناسي سوالات زير مطرح است :
- آيا مي توانيم بشناسيم ؟
- چگونه مي توانيم بشناسيم ؟
- بهترين روش دانستن كدام است ؟
3. تفكر در چيستي هستي يا وجود : حاصل اين تفكر دانش هستي شناسي است . در اين بخش به گفته ارسطو از مطلق وجود و شكل هاي مختلفي كه هستي ممكن است به خود بگيرد مثل وجود واجب و ممكن ، ثابت و متغيير ، وحدت و كثرت ، قديم و حادث و... بحث مي شود . به طور كلي سوالات زير در هستي شناسي مطرح هستند :
- مهم ترين و اساسي ترين ويژگي هاي هستي كدامند ؟
- مهم ترين و اساسي ترين ويژگي هاي انسان كدامند؟
- چگونه و چرا هستي و آنچه در آن است پديد آمد ؟
- چگونه و چرا انسان به وجود آمد ؟
4.تفكر در چيستي امور يا ارزش هاي اخلاقي : نتيجه اين تفكر ، دانش اخلاق است . اين دانش به طرح دو پرسش بنيادي مي پردازد و مي كوشد تا به آنها پاسخ گويد :
- آيا مي توانيم رفتار درست و نادرست را بشناسيم ؟
- چگونه رفتار درست و نادرست را مي شناسيم ؟
5. تفكر در چيستي زيبايي : حاصل اين تفكر دانش زيبا شناسي است . در اين دانش دو پرسش اساسي مطرح است :
- آيا مي توانيم زيبايي را بشناسيم ؟
- چگونه زيبايي را مي شناسيم ؟
با توجه به اين كه شناخت شناسي و هستي شناسي را مي توان تحت عنوان كلي متافزيك و اخلاق و زيبا شناسي را تحت عنوان كلي ارزش شناسي قرار داد مي توان گفت كه مرادمااز فلسفه دانشي است كه به طور كلي از سه مسئله بحث مي كند :
- منطق
- متافيزيك { شناخت شناسي هستی شناسی}
- ارزش شناسي { اخلاق و زیبایی شناسی}
نياز انسان به فلسفه
وقتي امور و شؤون زندگي خود را از جنبه هاي گوناگون – رواني ، اقتصادي ، اجتماعي ، سياسي ، اخلاقي ، ديني و مذهبي مطالعه مي كنيم مي بينيم كه هر يك از ما ديد و گرايش خاصي درباره هر كدام از آنها دارد ، مثلا بعضي مسائل يا امور اقتصادي را بسيار مهم و اصلاح وضع اقتصادي را پايه هر نوع اصلاح و تغيير اجتماعي مي دانند و حتي روش هايي هم براي رسيدن به اين منظور پيشنهاد مي كنند . گروه ديگر ، مسائل سياسي را مهمتر مي شمارند و درباره كيفيت آنها اظهار نظر مي كنند . عده اي ديگر نيز سلامت رواني را پايه همه اصلاحات اجتماعي تصور مي كنند همچنان كه برخي كيفيت اعمال اخلاقي افراد را اساس هر گونه اصلاح اجتماعي مي دانند . رفتار هر يك از اين گروه ها از همين گرايش ها و معتقداتشان متاثر مي شود و پيوسته در ذهن خود راجع به موضوع مورد توجه خويش مي انديشد و از هر فرصتي براي بيان و اثبات درستي و اهميت ديد و معتقدات خود به ديگران ،استفاده مي كند . همواره درباره راه ها و وسايل رسيدن به منظور خود فكر مي كند تا بتواند مسؤوليت اجتماعي خويش را انجام بدهد . پس شخصي كه درباره يك يا چند مساله معين ، ديدگاه و نظر خاصي دارد و براي حل آنها راه ها و وسايل پيشنهاد مي كند ، طبعاً در برخورد با چنين مسائلي رفتار خاصي از خود نشان خواهد داد . در واقع ، دليل سلامت عقلي يك فرد اين است كه رفتارش بر معتقدات خاصي مبتني باشد و براي رسيدن به هدف هايي كوشش كند زيرا همين معتقدات هستند كه او را در رفتارش رهبري مي كنند و به فعاليت او نظم و ترتيب مي دهند . اين ديدگاه و گرايش خاص هر فرد را « فلسفه » او مي ناميم و از همين مثال ها مي توان معنا و اهميت و حتي نقش و وظيفه فلسفه را دريافت .
در هر صورت ، فلسفه ، بر خلاف تصور بعضي ها به تجارب زنده انسان شباهت دارد ، خواه اين تجارب درباره سياست باشد يا اقتصاد يا آموزش و پرورش ، و يا دين و مذهب . بنابراين ، هر كس به شرط بهره مندي از سلامت رواني يا ذهني ، درباره امور زندگي فلسفه خاصي دارد كه گاهي ممكن است به جاي اصطلاح فلسفه عبارت« جهان بيني خاص» به كار ببريم . وجود فلسفه يا جهان بيني خاص و وظيفه و نقش آن وقتي آشكار مي شود كه فرد به وجود تناقض ها بين معتقدات خودش و تناقض هاي موجود بين افكار و معتقدات خود و ديگران متوجه شود . چون در اين صورت به تفكر نياز پيدا خواهد كرد و براي بررسي و انتقاد و تعليل آنها خواهد كوشيد مثلاً كسي كه اعتقادات ديني را پايه و اساس اصلاح جامعه مي داند حتماً درباره موارد زير مطالعه انتقادي خواهد كرد :
- منظور از اعتقادات ديني مورد نظر وي چيست ؟
- اعتقاد ديني مورد نظر بر چه پايه هايي استوار است ؟
- بين اعتقادات ديني و اعتقادات اقتصادي و سياسي او چه روابطي وجود دارد ؟
- و ...
يا شخصي كه سياست خاصي را لازمه زندگي اجتماعي سالم تصور مي كند ناگزير است درباره مسايلي از اين قبيل خوب بينديشد و مطالعه كند :
- سياست مورد نظر بر چه اصول و مباني مبتني است ؟
- چه دلايلي براي اثبات درستي و ضرورت آن سياست دارد ؟
- سياست مورد نظر با ساير جنبه هاي اجتماعي چه ارتباطي دارد ؟
- و ...
چنانكه ملاحظه مي كنيم در همه اين گونه موارد ، شخص براي تنظيم و توضيح تجارب خويش و بررسي انتقادي گرايش ها و ديدگاه هاي خود و ارتباط آنها با افكار و گرايش هاي ديگران يك عمل فلسفي انجام مي دهد به عبارت ديگر ، هر دانشمند ، هر سياست مدار ، هر متدين و هر هنر مند و هرمعلم و... نيازمندعمل فلسفيدن هستند . فلسفيدن يعني تشخيص ، تحليل و انتقاد و نهايتاً تجويز راه حل براي مسائل و مشكلات خود و جامعه است(شعاري نژاد) .
فلسفه ، فني است كه تنها براي تحصيل معتقدات و گرايش ها درباره مسائل زندگي و توضيح آنها منحصر نمي شود . بلكه به سبب ماهيت اين معتقدات و گرايش و ارزشيابي آنها نيز مي پردازد تا درستي و نا درستي آنها را مشخص كند و پس از اين ارزشيابي در كميت و كيفيت آنها تجديد نظر كند .
زندگي مثل بازي پازل است ؛ وهمه قطعه هاي تيره وروشن را در اختيار ما قرار مي دهد.اگر بعضي از قسمتهاي زندگي را بپذيريم و بعضيها را رد كنيم،قادر نخواهيم بودكه زندگي را به صورت كامل درك كنيم(ريمن).
پيشرفتهاي جديد مسائلي تازه آفريده اند كه برخي بي اهميت و بعضي قابل توجه مي باشند ولي به هرحال همه آنها در مجموع براي عامه مردم سردرگمي فوق العاده اي به وجود آورده اند . به نظر مي رسد تمامي شيوه هاي تفكر نسبت به يكديگر حالت گريز از مركز دارند و هيچ زمينه مشتركي در آنها وجود ندارد . فلسفه مي تواند به آن سردرگمي ها نظم و سامان ببخشد و به آدمي كه پيشرفت هاي نظري و عملي گوناگون و جديد بر گرد او در چرخش اند جاي استوار براي ايستادن عرضه كند. فوايد فلسفه هم فردي و هم اجتماعي است . نخستين فايده آن اين است كه حس كنجكاوي را اقناع مي كند . بشر نيز مانند موجودات پايين تر از خود اشتياق عظيمي براي فهم اشياء و امور دارد ، همان انگيزه اي كه ميموني را وا مي دارد تا با چرخاندن چوب دستي آن را بيازمايد ، سبب مي شود تا انسان هم حس كنجكاوي و روحيه تحقيق خود را ارضا كند با اين تفاوت كه اين انگيزه در آدمي بسيار گسترده تر است . كنجكاوي انسان در زمان گذشته ، آينده و تمامي پهنه امكان بسط يافته است. او نه تنها در مورد اشياء ، بلكه نسبت به ارتباط آنها با يكديگر نيز كنجكاو است . فقط محدوديت وجود فرد سبب مي گردد كه كنجكاوي اش محدود شود .
هيچ چيز قوي تر از حس كنجكاوي كودكان نيست . علاقه شديد به پرس و جو دارند . مي خواهند از همه چيز سر در آورند ، مادام سؤالاتي اساسي و پيچيده مطرح مي كنند كه بزرگتر ها هيچ وقت نمي توانند به آنها پاسخ گويند . مثلا مي پرسند خدا چه شكلي است ؟ زمان چيست ؟ بزرگي فضا چقدر است ؟ اگر بخواهيم براي انديشه هاي فلسفي ريشه اي بيابيم آن ريشه را بايد در سوالات كودكان جُست . گرچه نمي دانيم چه پاسخي بايد به سوالاتشان بدهيم ولي با اين همه به پرسش هاي اساسي و غير قابل پاسخشان ، قاطعانه جواب مي دهيم . روح نوباوه گانمان با پاسخ هاي خام و نا پخته و قالبي كه ريشه در افكار منسوخ مذهبي ، فلسفي و سياسي دارد و معمولاً از معلمان و والدين خود مي شنوند اقناع نمي شوند . ولي چون مي دانند كه به ناچار بايد آنها را بپذيرند ، نسبت به اين مسائل بي تفاوت مي شوند و به موضوع ديگري مي انديشند . از اين روست كه عمرشان در بزرگ سالي ، صرف مسائل حقير يا امور عادي زندگي مي شود ، دنبال اتوبوس مي دوند ، ظاهرشان را مي آرايند ، ماليات مي پردازند ، براي معاش تلاش مي كنند ، خانواده تشكيل مي دهند ، دوستان و همكاراني مي يابند و اكثر وقتشان صرف اموري از اين دست مي شود . شبها آنقدر خسته اند كه نمي توانند به چيز ي بينديشند ، فقط مي خواهند سرگرم شوند ،زيرا سرگرمي آرامش بخش و تسكين دهنده است . به اين ترتيب ديگر آن پرسش هاي فيلسوفانه ايام كودكي در ذهنشان جان نمي گيرد . ولي تعداد معدود و بسيار اندك وجود دارند كه از اين مرحله مي گذرند . اينان پاسخ هايي را كه در كودكي به سؤالاتشان داده شده قبول ندارند و آن پرسش ها همچنان در ذهنشان وجود دارد . از همين گروه اندك است كه افراد انديشمند ، خلاق و مبتكر سر در مي آورند و دنياي ما از تلاش هاي فكري آنها شكل مي گيرد،پيشرفت هاي بشري متوقف نمي شود ، سوالات انسان بي پاسخ نمي ماند ، مسير تحقيق پايان نمي گيرد و زندگي بر بنياد جستجو پيش مي رود(جيمز فيبلمن).
از آنجا كه انگيزه ها و رغبت هاي انسان تنوع و تعدد دارد ،ناگزير از ارزشيابي و انتخاب است . اگر توسعه انساني را فرايندي بدانيم كه بر كران بهزيستي انسان مي افزايد و دامنه گزينش هاي انسان را گسترش مي دهد( مشايخ،83)، اينجاست كه نياز به فلسفيدن كه نگاهي تحليلي و انتقادي به وضع موجود است احساس مي شود . فلسفه به دانش پزشكي شباهت دارد و فيلسوف به پزشك . همان گونه كه پزشك با مطالعه و برسي مباني علوم پايه از قبيل زيست شناسي ، دارو شناسي ، فيزيك ، شيمي و ... در برخورد با بيمار پس از تشخيص و تعليل بيماري جهت رفع مشكل و بيماري و به دست آوردن سلامتي بيمار خود راه حلي را تجويز وارائه مي كند ، فيلسوف نيز بر اساس تحليل و انتقاد نتايج علمي و اثرات آنها در زندگي انسان به تشخيص شرايط سلامت جامعه و بيماري هاي اجتماعي مي پردازد و با تحليل و برسي بيماري هاي اجتماعي راه حل درمان را تجويز مي كند .
فلسفه مي كوشد همواره در خدمت انسان باشد و ديگر نمي توان آن را تنها تفكر محض تصور كرد كه فيلسوف در گوشه اي لميده و نظريه سازي كند بلكه با مطالعه هستي و موقعيت انسان در آن مي پردازد و براي تامين رفاه جامعه براي عموم افراد بشر با علوم همكاري مي كند(شعاري نژاد) .
فلسفه هميشه داراي يك وظيفه اجتماعي بوده است . تا كنون هيچ گونه انقلاب اجتماعي ، ديني ، سياسي و ... انجام نگرفته است كه بر يك فلسفه يا جهان بيني خاص مبتني نباشد .بارور شدن افكار فلسفي ،به مردم بينش تازه اي مي بخشدو موجب دگر گوني وتحولات اجتماعي مي شود.به گفته «ناپلئون»:«انقلاب كبير فرانسه فكري بود مسلح به سر نيزه»(دادبه).
فلسفه نيروي فعاليست كه تغيرات لازم و مطلوب را در فرهنگ به وجود مي آورد و آن را هدايت مي كند . فلسفه به اين معني در واقع ، تعبيريست از كوشش افراد براي آزاد ساختن فرهنگ خود از آداب و رسوم و افكار و گرايش هايي كه آن را از تغيير و پيشرفت باز مي دارند و باعث ركود و عقب ماندگي آن مي شوند (همان). به همين سبب ديگر نمي توان علم را به تنهايي براي جامعه كافي دانست. فلسفه به بررسي ، تحليل و انتقاد ارزش هاي اجتماعي در جنبه هاي گوناگون زندگي مي پردازد و آنها را در جهت انطباق با مقتضيات زمان – مكان و پيشرفتهاي علمي و فني تغيير مي دهد و وسيله اي مي شود كه بر مشاهده ، انتقاد و ارزشيابي عوامل اجتماعي مبتني است و به تكامل ارزش هاي زندگي منجر مي شود زيرا فلسفه جديد مواد اوليه اش را از حقايق زندگي مي گيرد و به واقعيت ها توجه دارد .
حيات در متعالي ترين شكل خود چيزي جز تحقيق و جستجوي مداوم نيست . ما با مقاصد زنده ايم ولي وقتي هم به آنها دست مي يابيم به كام دل نمي رسيم زيرا انسان ذاتاً كنجكاو است و فلسفه فعاليت انسانهاي كنجكاو است(جيمز فيبلمن) .
فلسفه مي تواند عملاً سبب پيشرفت و موفقيت شود و قاعده و الگويي به وجود آورد كه فرد بتواند با آن پيشرفت خود را بسنجد و مسير زندگي خود را مشخص سازد . فلسفه به قطب نمايي مي ماند كه مي تواند آدمي را از بيراهه رفتن باز دارد(همان) . فلسفه است كه «سقراط» را آنچنان ايمان و عقيده اي مي بخشد كه نوشيدن جام شوكران را بر گريز از دشمنان ترجيح مي دهد و « برونو » به خاطر وفا داري به آن زنده به آتش افكنده مي شود . فلسفه «چگونه انديشيدن را به ما مي آموزد نه انديشه ها را» . در اينجاست كه آگاهي بر جهل خود باعث تحريك ذهن مي شود و ميل به دانستن را در فرد تشديد مي كند . اگر نيازي به دانستن كه ناشي از آگاهي ما بر نادانسته هاست وجود نداشت ، هيچ كشفي پديد نمي آمد . از آنجا كه فرد به دنبال طرح مسئله مي گردد ذهن فعال مي شود و از تعادل ايستا به يك تعادل جويي پويا تبديل مي شود و انديشه ورزي و نه انديشه آموزي نشانه هستي و علامتي براي زيستن مي شود .
شخصي كه در زندگي داراي فلسفه است بايد بتواند وضعيت موجود را دقيقاً و با روش منطقي بررسي كند و مستدل بشناسد و گرايش هاي درست و منطبق با اوضاع متغير زمان را گسترش دهد و از انتقاد منطقي آنها غافل نباشد و آنهايي را كه نادرست تشخيص مي دهد كنار بگذارد بدون اينكه كوچكترين تعصبي درباره آنها از خود نشان بدهد . بديهي است كه پيدايش اين ويژگي ها عمدتاً از عامل يا متغير « فرهنگ » متاثر مي شود . نوع « فرهنگ » عمده ترين تعيين كننده نوع « ديدگاه » فرد يا جامعه است . فرهنگ به ويژگي هاي يك جامعه يا ملت يا يك قوم اطلاق مي شود و شامل زبان ، آداب و رسوم ، خلقيات ، ابزار ها ، نهاد ها ، معرفت ، افكار و عقايد ، ارزش ها و معيار ها مي باشد(آشوري) .
فرهنگ ، راه زندگي يا ميراث اجتماعي مردم و « شخصيت » گروه يا جامعه است . افراد در « فرهنگ باز » و « فرهنگ فعال » از سعه صدر ، بينش عميق و وسيع بهره مند خواهند شد و خود را مسؤول خواهند دانست ؛ از محكوم كردن مداوم ديگران خود داري خواهند كرد و سرنوشت خود را محتوم و غير قابل تغيير نخواهند پنداشت . برعكس ، « فرهنگ بسته » و « فرهنگ منفعل » افرادش را كوته بين ، معدود انديش و عمدتاً پيرو و مقلد بار مي آورد كه پيوسته تجليل را به جاي تحليل ، تقليد را به جاي تحقيق و انتقام را به جاي انتقاد مي نشانند و به جاي نقادي افكار ، قصابي افكار مي كنند . افراداين فرهنگ سرنوشت خود را در دست ديگران مي پندارند و غالباً تنبل ، طلبكار ، پر ادعا و دروغگو هستند . وقتي فرهنگ يك جامعه پيوسته در حال تغيير و پيچيده تر شدن است طبعاً عمل انتخاب از طرف فرد ضروري خواهد بود يعني او ناگزير است وظيفه و نقش خود را انتخاب كند . نياز به تصميم گيري در برخورد با موقعيت هاي گوناگون زندگي . درواقع ، زندگي از آغاز تا انجامش يعني برگزُيدن مداوم ؛ كه برنگزُيدن خود نوعي گزُيدن است ؛ يعني گزينش برنگزُيدن . پس زندگي كردن بدون انتخاب كردن محال است و بي معني؛ از اين رو نيازمنديم بدانيم : چگونه انتخاب كنيم ؟ ، چرا اين يكي را بر گزينيم و آن يكي را رها كنيم ؟ ، چگونه انتخاب هاي خود را به همديگر پيوند دهيم ؟ و ... اين مستلزم تفكر ، تحليل و مطالعه انتقادي است .
فرد بايد در باره ي فرهنگ خويش و خصوصيات فردي و خانوادگي كه دارد بينديشد و به تحليل مقتضيات فرهنگ متغير و در حال تكامل خود بپردازد و وضع موجود و مطلوب آن را دقيقاً مورد مطالعه انتقادي قرار دهد ، آنگاه نقش خود را در آن انتخاب كند و اين سه، عمل فلسفيدن را تشكيل مي دهند ؛ و نقش فلسفه و ارزش و اعتبار آن را در معرفي فرهنگ و ميراث فرهنگي ، ارزشيابي اين ميراث و گسترش آن را تعيين مي كند . از اين رو ، فلسفه ، همه عوامل و عناصر فرهنگ را در بر مي گيرد و فرهنگ ميدان كار و فعاليت فلسفه مي شود .
فلسفه همه نظام هاي سياسي ، اقتصادي و اجتماعي موجود جامعه را مورد بررسي تحليلي و انتقادي قرار مي دهد و جنبه هاي مثبت و منفي آن را توام با روش هاي لازم براي تغيير آنها روشن مي كند . همچنين ، جنبه هاي فرهنگي تغيير اجنماعي از قبيل : عادت ها ، نظام ها ، معتقدات ، روش ها ، وسايل و ... را تحليل مي كند زيرا اين تحليل افراد را مسئول مي كند كه به تفكر و تامل بپردازند و ارزش ها و معتقدات خود را مورد تجديد نظر قرار بدهند . چنانكه مراجعه به تاريخ فلسفه پيدايش اين وضع را كاملاً روشن مي كند مثلا آغاز فلسفه در يونان ، مسيحيت ، اسلام ، رونسانس و فلسفه هاي خاصي كه در قرن ها هيجده ، نوزده و بيست پيدا شدند ، مردم را به تجديد نظردر افكار و عقايدشان بر انگيختند . به گفته ويل دورانت : « فلسفه وقتي آغاز مي شود كه شخص ، شك كردن را ياد بگيرد . شك كردن در معتقدات عزيز ، افكار و عقايد جزمي و قواعد و حقايق مسلم خويش » .
فلسفه مي كوشد ديدگاه كلي و با هم نگريستن به آدمي بدهد چرا كه يك مسئله ، هميشه با چند مسئله ديگر بستگي دارد و يك راه حل خود به پيدايش چند مسئله ديگر منجر مي شود .
نتيجه :
از آنجا كه فيلسوف،فلسفه ي خود را بر مبناي آگاهي هاي علمي خود تنظيم مي كند فلسفه ،جامعيت دارد؛يعني هم واقعيت هاي بيروني را در نظر مي گيرد،هم واقعيت هاي دروني را.
هر شخص بايد تصميم هايي بگيرد و عمل كند . زندگي ما را وادار مي كند كه پرسش هايي در باره مسائل مختلف از قبيل سودمندي و ناسودمندي علوم ، چگونگي بهره ور و سودمند كردن پيشرفت هاي علمي ، حقايق علمي ، زيبايي و زشتي ، درست و نادرست و سر انجام تعين معيارها و هدفها مطرح كنيم . طرح چنين پرسش هايي ما را به « فلسفيدن » وادار خواهد كرد .
هر كس مسؤول اعمل خويش است و مي تواند شخصاً هدف هايي را انتخاب كند و به تحليل انتقادي اوضاع متغيير جامعه خويش بپردازد و همين عمل را « فلسفيدن » مي گويم كه شخص عاقل از آن ناگزير است . هر كس ، راه و رسم زندگي خود را بر اساس فلسفه اي كه دارد بر مي گزيند و اصول و مقرراتي را كشف و وضع مي كند يا مي پذيرد .بنابراين فلسفه،انسان را در زندگي راهنمايي مي كند ؛به او سعه ي صدر و روح گذشت مي دهدودر اصلاح فرد وجامعه ونيز در دگرگوني هاي اجتماعي بسيار مؤثر است.
فلسفه ، شناخت عمومي ما را نسبت به زندگي و جهان گسترش مي دهد و مارا فردي زنده ، بصير ، منتقد و خردمند بار مي آورد . وقتي شخص درباره يك پديدار ، داراي شناخت فلسفي باشد مي تواند آن را بهتر تحليل كند و عناصر و عوامل آن را دريابد و نيز از داوري و تعميم شتاب زده اجتناب ورزد .به گفته« ياسپرس» : « روح فلسفي به حقايق و معتقدات موجود در دست مردم قانع نمي شود بلكه ناگزير است همه اين افكار و آراء را مورد بحث قرار دهد تا اينكه نوسازي لازم را بر پايه ها انتقادي مورد قبول عقل به عمل آورد » .
فلسفه كنجكاوي و رغبت به افزايش آگاهي را در شخص بر مي انگيزد و او را به تفكر درباره مسائل زندگي سياسي ، اقتصادي ، اجتماعي ، تربيتي و ... وادار مي كند و همين وضع نيز او را فعال و زنده نگه مي دارد . درواقع ، ما وقتي به فلسفيدن مي پردازيم كه درباره جهان ، انسان ، تاريخ انسان ، حقيقت ، فرهنگ و .... مي انديشيم .
ما در جهاني زندگي مي كنيم كه پيوسته در حال تغيير است و بيشتر معتقدات قديمي و سنت ها و فرهنگ ها يا راه و روش هاي زندگي كافي نيستند و بايد در آنها تجديد نظر كرد و معيار ها و ارزش هاي تازه اي را پيدا كرد كه اين نيز بدون فلسفه و فلسفيدن امكان ندارد. همچنين فلسفه مي تواند به زندگي انسان وحدت ببخشد و فعاليت هاي گوناگون دانشمندان را هماهنگ سازد و دانشمندان را در فعاليت به سود انسان و انسانيت رهبري كند . به گفته گوهير (H.Guhier ) : « فيلسوفان عقل هاي محض يا موجودات انتزاعي نيستند كه در خارج از زمان زندگي كنند و فلسفه هاي آنها در جهان ابديت مندرج شوند بلكه آنان مخلوق هاي زنده اي مركب از خون وگوشت هستند ؛ بنابراين هيچ كدام از ايشان نمي تواند فلسفيدن كند مگر اينجا و اكنون » . دكارت فيلسوف فرانسوي در كتاب اصول فلسفه مي گويد : « فلسفه تنها چيزي است كه ما را از اقوام وحشي ممتاز مي كند . فرهنگ و تمدن يك ملت فقط با ميزان شيوع فلسفيدن درست در ميان افراد آن ارزش يابي مي شود ، به همين سبب، بزرگترين نعمت خداوند به يك شهراين است كه فيلسوفان حقيقي به آن ببخشد. » .
فلسفه از زندگي انسان جدايي ناپذير است.«ارسطو » گفته است:«اگر فيلسوفي بايد كرد ،بايد فيلسوفي كردواگر فيلسوفي نبايد كرد،بايد نيز فيلسوفي كرد.».يعني براي فيلسوف نبودن ورد كردن فلسفه هم بايد فيلسوف بود.اين از آنروست كه به گفته ي «ياسپرس»:آن كس كه فلسفه را طرد مي كند،بدون آنكه خود بداند،تأكيد مي كندكه داراي فلسفه ي خاصي است و بدينسان با كردار خود فلسفه تازه اي را بنيان مي نهد(داد به).
منابع
- آشوري داريوش،تعريف ها ومفهوم فرهنگ،1357
-ابراهيم زاده عيسي،فلسفه ي تربيت،انتشارات پيام نور،1381
آرنولد گريز، فلسفه تربيتي شما چيست ؟، انتشارات قدس رضوي 1383
-جيمز فيبلمن، مقاله از فلسفه چه حاصل؟،نشريه دنياي سخن،1382
-دادبه اصغر،كليات فلسفه، انتشارات پيام نور،1381
-ريمن،پازل زندگيت راتكميل كن،مجله روان شناسي جامعه،1383
-شعاري نژاد علي اكبر،فلسفه آموزش و پرورش،انتشارات امير كبير،1381
-مشايخ فريده،ديدگاههاي نو در برنامه ريزي آموزشي،انتشارات سمت،1383
وبا نگاهي كلي به :فلسفه در عمل نوشته ادم مورتون،تفرج صنع عبدالكريم سروش و.................
ایذه ـ فريدون شكيبا نيا –كارشناس ارشد تاريخ و فلسفه تربيت