مصاحبه اختصاصی بخش امور کاربران تبیان با مدیر انجمن معارف
با توجه به اینکه موضوع فلسفه پاسخگویی به "چرا" هاست، می خواهیم از شما چند تا "چرا" بپرسیم:
* چرا به دنیا می آییم؟
با توجه به بیانی که در مورد انواع چهارگانه علل داشتیم می توان جواب های گوناگونی به این مسئله داد. منتهی از یک منظر دیگر هم می توان به این قضیه نگریست و آن این که در دار هستی هر آنچه استعداد و امکان به وجود آمدن را داشته باشد و این امکان برای او حاصل باشد خداوند او را از فیض وجود محروم نمی سازد. یعنی هر آنچه که به هر نحوی مستعد و ممکن الوجود شود خداوند او را بوجود می آورد زیرا عدم این امر با فیاض بودن خداوند در تناقض است. پس هر موجودی که وجود دارد قبلش استعداد و امکان وجودش محقق بوده و خداوند با توجه به این امکان وجودی او را به دار هستی آورده است
*چرا می میریم؟
مرگ در حقیقت یک حرکت است و در هر حرکت چند چیز لازم است که به آنها مقومات حرکت می گویند. یکی از این مقومات مسافت است و دیگری متحرک. بنابراین متحرک در طی این مسافت احکام آن را به خود می گیرد. به بیان ساده تر اتومبیلی را در نظر بگیرید که در حال طی کردن یک مسیر معین است. در اینجا اتومبیل متحرک ماست و مسیر همان مسافت. حالا باز فرض کنید که این مسیر و مسافتی که اتومبیل طی می کند از مکان های مختلف و شرایط گوناگون عبور می کند گاهی از زمین گِلی گاهی در مکانی بارانی و گاهی در مکانی برفی. در هر مقطعی از این مسافت اتومبیل ناچار متناسب با آن شرایط تغییراتی دارد . مثلاً در زمین گِلی لاستیک هایش گِلی می شود و در مکان بارانی اتومبیل خیس می شود و در هنگام برف سفید پوش. حالا همین مثال را با مرگ انسان مقایسه کنید. انسان هم بنابر حرکت ذاتی که دارد گاهی در رحم مادر یک گونه زندگی دارد و گاهی مسافت او از رحم مادر تبدیل به جهان مادی و خارج از رحم می شود و گاهی هم برای عبور از عالم ماده باید لباس مادی خود را از تن در آورد.
تا بدانــــی که تن آمـــد چون لبـــــــاس
رَو بجـــو لابس لــــــباسی را ملَـــــیس
آن تویــــــــی که بـــی بـــدن داری بدن
پس مترس از جسـم جان بیرون شدن
و این حرکت یک امر همیشگی در عالم ماده است و قرآن هم با ظرافت خاص خود به آن اشاره نموده است. در قرآن کریم این عبارت آمده است که انا لله و انا الیه راجعون، مراد کلمه الراجعون است که بر وزن فاعل است دلالت بر زمان حال دارد یعنی هم اکنون این حرکت واقع است و به قول عرفا انسان در هر لحظه می میرد زیرا در هر لحظه در حال حرکت است. به قول مولانا :
از جمـــــــادی مـُـــردم و نامی شدم
وز نمـــــا مــُـــردم زحــــیوان سر زدم
مُــــــردم از حیوانـــی و آدم شــــــدم
پس چه ترسم کـی زمُردن کم شدم؟
بار دیگر هم بمـــــــــیرم از بشــــــــر
تا برآرم از ملــــــائک بـــال و پـــر
بار دیگر از مـــــلک قـــربان شـــــــوم
آنچه اندر وهـــــــــم ناید آن شــــــوم
پس عــــــدم گردم عــدم چون ارغنون
گـــویدم انا الیــــــه راجـــــــــعون
و این حرکت ذاتی هموراه هست تا اینکه با آنچیزی که ما عادتاً مرگ می نامیم از این دنیای فانی به جهان باقی ارتحال کنیم. البته ممکن است همه به مرحله آخر نرسند و به علت پر شدن ظرف وجودیشان در مراحل ابتدایی مرگ برایشان رخ دهد.
* چرا باید در مورد خدا فکر کنیم؟
هیچ کس نمی پرسد که چرا مثلث سه ضلع دارد و یا اینکه چرا مربع چهار ضلع دارد زیرا این امور برای آن دو ذاتی هستند و اگر سه ضلع نباشد مثلی در کار نیست. به همین شکل فکر کردن هم برای انسان ذاتی است یعنی همین که گفتیم آن موجود انسان است یعنی آن موجود متفکر است و فکر می کند مثل آنکه گفته شود فلان شکل مثلث است یعنی اینکه سه ضلع دارد. پس فکر کردن برای انسان یک امر فطری و ذاتی است حالا متعلق فکر چه چیزی باشد تفاوتی ندارد ، هر چیزی می تواند متعلق فکر انسان قرار بگیرد یعنی موضوعی شود برای فکر کردن و همین طور خداوند هم موجودی است در خارج و می تواند متعلق فکر قرار گیرد. البته باید توجه داشت که تفکر در ذات خداوند و ماهیت حق تعالی ممکن نیست بلکه تفکر در مورد فعل و صفات و اوست که ممکن و پسندیده است و برخی آن را غایت خلقت انسان دانسته اند . یعنی تفکر در مورد خداوند را غایت خلقت می دانند. در قرآن آمده است که ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون یعنی خداوند تبارک و تعالی غایت خلقت انسان را عبادت خویش می داند این آیه برای ما حکم یک مقدمه را دارد که آن را در کنار مقدمه دیگر قرار می دهیم و یک نتیجه منطقی می گیریم ، مقدمه دیگر عبارت است از حدیثی از امام رضا(ع) که ایشان فرموده اند: لیس العبادة کثرة الصلاة والصوم انما العبادة التفکر فی امر الله عزوجل؛ یعنی عبادت حقیقی همان تفکر در امر خداست، پی حق تعالی فرمود که غایت خلقت انسان عبادت است و امام(ع) فرمود عبادت واقعی تفکر در امر خداست پس نتیجه می گیریم که غایت خلقت بشر همان تفکر در امر خداست.

فرض کنید قرار است یک کلکسیونی از سوالات فلسفی انسان از سنین مختلف درست کنید. چه سوالاتی در آن قرار می دهید:
* 5 سالگی:
نمی توان پاسخ دقیقی برای این پرسش قرار داد زیرا استعداد ها و شرایط برای انسان ها متفاوت است مثلاً اکثراً داستان مشهور ابن سینا (البته با شک) را می دانند که وقتی استادش به او گفت بگو یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود ، ایشان گفت نمی گویم که اشتباه است و خلاف بداهت عقلی. حالا استاد با آن مقام علمی اش نمی دانست این مطلب اشتباه است اما این کودک هفت هشت ساله متوجه اشکال کار شده بود. هستند کسانی که تا پایان عمر در 100 سالگی هم باز متوجه اشتباه این مطلب نمی شودند. ولی با این وجود امروزه بحث فلسفه کودکان مطرح است که بیشتر توجه آن معطوف به صرف پرسیدن می شود و نه چه چیزی را پرسیدن.
* 10 سالگی:
معمولاً کودکان در این سن و کمتر ، از خدا می پرسند زیرا والدین از وجود خداوند برای کودک گفته اند اما چون کودک حس گراست همواره به دنبال وجود مادی خدا می گردد فلذا این سوال برای او مطرح است که خدا کجاست و چیست.
* 15 سالگی:
سنی است که نوجوان مفاهیم انتزاعی را به خوبی درک می کند و می توان برخی از قواعد را درست تبیین کند. معمولاً در این سن سوالات بیشتر جنبه اعتقادی پیدا می کند و نوجوان با دلایل ساده ای قانع می شود ، سوالاتی مانند چرا به وجود آمدم؟ چرا می میرم؟ و ...
• 25سالگی:
شما به عنوان یک کارشناس علم فسلفه چقدر در پیدا کردن جواب "چرا" های خود سماجت دارید؟
اگر سوالی مطرح بشه به دنبال جوابش حتماً میرم . خیلی خوب است که انسان همواره سوالاتی برایش مطرح باشد ، خود طرح سوال نعمت بزرگی است.
یک فیلسوف چه وقت در مقابل پرسش دیگران سکوت می کند؟ ( به عبارت دیگر آیا دانستن همه "چرا" ها لازم است؟ با مثال توضیح بفرمایید.)
نه لازم نیست. اصولاً نیازی نیست به همه و برای همه سوالات پاسخ فلسفی داد.باید اهل سوال واقعاً طالب باشند و تحمل شنیدن برخی از مطالب را هم داشته باشند. ملاصدرا در مقدمه کتاب کبیر اسفار بعد از کلی گلایه از اهل زمانه که امروزه هم به آنها مبتلا هستیم این دو بیت را آورده اند :
از سخن پُر دُر مکن همچون صدف هر گوش را
قفــــل گوهــــر ســــاز ، یاقـــوت زمرد پوش را
در جواب هر ســوالی حاجــــت گفـــتار نیست
چشــم بینا عـــذر می خواهد لـــب خاموش را
اصولاً ائمه علیهم السلام این شیوه و مرام را داشته اند که مطالب سنگین و غیر قابل تحمل را برای هر کس بازگو نمی نمود و بیان حکمت برای نا اهل را جفای به آن می دانستنه اند اما سید الساجدین علی بن الحسین- علیهما السلام – در ابیاتی که منسوب به ایشان است می فرمایند:
لأکــــتم من علـــمی جواهـــره
کیلا یری الحق ذو جــهل فیفتتنا
فرب جوهـــر علـــم لــــوابوح به
لیقـــل انـت ممن یعــبد الـــوثنا
و لاستباح رجال مسلمون دمی
یرون اقــــبح مایؤتونه حســـــنا
عبارت فوق چنین ترجمه ای دارد که:
«من از دانش خویش گوهرهای آن را پنهان کرده ام تا نادان؛ آن حقایق را ندیده و در گمراهی افتد؛ و چه بسا جواهری از علم و دانش های پنهان است ؛ که اگر آنها را آشکار سازم هر آینه گویند که بت پرستی!؛ و مردمان مسلمان ریختن خون مرا روا می دارند!!؛ چون ناپسندترین کار ریختن خون من است نیکو می دانند.»
این شیوه را حکما هم اتخاذ نموده اند تا آنجا که در تقریر کتاب های خویش کمال دقت را داشته اند تا به صورت رمزی و بسیار مشکل مطالب را به رشته تحریر درآوردند تا کسی جز طالب واقعی به گوهر مطالب نرسد. در این خصوص کتاب قبسات میرداماد از شاهکارهای زمانه است
آدرس مطلب: روی لینک کلیک کنید