برگزاری مرحله دوم کارگاه مجازی منطق دهم


اصلاحیه برگزاری مرحله دوم کارگاه مجازی منطق دهم
با عرض سلام و احترام خدمت اساتید بزرگوار.
به اطلاع کلیه دبیران فلسفه و منطق کشور می رساند مرحله دوم آزمون مجازی منطق دهم از درس های هفتم و هشتم در روزهای ۱۱،۱۲و ۱۳ اردیبهشت برگزار می گردد.
نکته:
۱- همکارانی که در مرحله اول ثبت نام کرده اند ، نیازی به ثبت نام مجدد ندارند.
۲- همکارانی که در مرحله ی اول ثبت نام نکرده اند، لازم است ابتدا فرم ثبت نام را در سامانه ی مجازی

lms.qomqt.ir
۳- همکارانی که موفق به شرکت در آزمون اول نشده اند ، می توانند در آزمون هر دو مرحله شرکت نمایند.
زمان ثبت نام: از ۲۵ فروردین ماه تا ۷ اردیبهشت
تاریخ آزمون : ۱۱، ۱۲ و ۱۳ اردیبهشت  
شروع آزمون : از ساعت ۹ صبح ۱۱ اردیبهشت لغایت ساعت ۲۴ روز ۱۳ اردیبهشت.

با تشکر دبیرخانه فلسفه و منطق

فلسفه ای برای زندگی: روش های کهن رواقی برای زندگی امروز

معرفی کتاب

حمیدر ضا عبدلی

فلسفه ای برای زندگی: روش های کهن رواقی برای زندگی امروز، نوشته ویلیام بی. اروین (1394)، ترجمه محمد یوسفی، تهران: انتشارات ققنوس، چ اول

فلسفه رواقی یکی از رایج‌ترین و مردمی‌ترین مکاتب فلسفی در روم باستان بود. نویسنده این کتاب، خود، آموزه‌های فلسفه رواقی را در زندگی به کار می‌بندد و در اثر حاضر تجارب شخصی‌اش را با خواننده در میان می‌گذارد. خوانندگان این کتاب می‌آموزند که چگونه دلهره و نگرانی را به حداقل برسانند و چگونه گذشته را فراموش کنند و به چیزهایی بیندیشند که هم‌اکنون تحت کنترلشان است؛ به‌علاوه یاد می‌گیرند چگونه با توهین، سالمندی و وسوسه جست‌وجوی ثروت و شهرت مقابله کنند. در یک کلام، فلسفه‌ای برای زندگی به مخاطبان نشان می‌دهد که چطور به ناظران فکور زندگی خود بدل شوند. اگر در همان حال که امور روزمره خود را انجام می‌دهیم به خود بنگریم و بعداً درباره آن تأمل کنیم، به سرچشمه‌های ناراحتی و رنج پی می‌بریم و سرانجام از آن دوری می‌کنیم: این‌گونه است که رواقیان به زندگانی با کمترین رنج و بیشترین خشنودی امید می‌بندند.

ص 59-60: اگر کاملا بر وفق طبیعت زندگی کنیم، یعنی اگر عامل به آموزه های مکتب رواقی باشیم، همان خواهیم شد که رواقیان از آن به انسانی خردمند (a wise man) یا فرزانه (sage) یاد می کنند. بنا بر نظر دیوگنس لائرتیوس، رواقی فرزانه از غرور و تکبر آزاد است؛ سخنان نیک و بد [درباره او] در نظرش فرقی نمی کنند. او هرگز احساس غم نمی کند، زیرا می داند که غم نوعی «قبض ناعقلانی روح» است. رفتارش سرمشق است. اجازه نمی دهد که چیزی مانع انجام دادن کارهایش شود. هر چند شراب می نوشد، مست نمی کند. در یک کلام، رواقیِ فرزانه «فرزانه» است.

در بخش فنون رواقی این سوال مطرح می شود که بدترین اتفاقی که ممکن است رخ دهد چیست؟ و سپس بیان می شو د که انسان باید شکست ناپذیر باشد (111) و برای اینکار باید بداند که منشاء سود و زیان، درونی است نه بیرونی. مثلا اپیکتتوس می گوید مطلوب شما باید اساسا این باشد که سراغ خواسته هایی نروید که قادر به تحقق آنها نیستید.

راهکار دیگر رواقیان خویشتن داری و یا رویارویی با وجه منفی لذت است. از نگاه آنها تجسم منفی عبارت است از تامل درباره رویدادهای بدی که ممکن است برایمان اتفاق افتند. سنکا این تکنیک را بسط بیشتری می دهد: علاوه بر تامل کردن درباره رویدادهای بد، باید گاه چنان زندگی کنیم که گویی آن رویدادهای بد اتفاق افتاده اند. به ویژه به جای آنکه صرفا به این فکر کنیم که اگر دارایی خود را از دست دهیم، چه خواهد شد، ب اید گهگاه «فقر را امتحان کنیم»: به این معنی که باید گاه به عمد به «خوراک اندک و کم بها» و «لباس زبر و خشن» رضا دهیم.

از تمرین های مکتب رواقی تامل و مراقبه است؛ یعنی به تناوب درباره رویدادهای زندگی خود تامل کنیم. (145) سنکا پیشنهاد می کرد این تامل پیش از خواب باشد. توصیه دیگر عشق به همنوعان است. البته زندگی در جمع و مراوده با دیگران انسان را می آزارد و آرامشش را به هم می زند؛ مثلا حسادت اطرافیان. سنکا درباره حسادت می گفت: «برای اینکه بدانید چند نفر به شما حسادت می ورزند، ستایندگانتان را بشمارید.» (156) با این اوصاف زندگی در انزوا را روا نمی دانستند. آنها انسان را مدنی بالطبع می دانستند و معتقد بودند در عین زندگی در اجتماع باید با آنان به گونه ای تعامل داشت که منافع متقابل تامین شود.

رواقیان رابطه جنسی را فقط در چارچوب ازدواج آنهم به قصد فرزند، روا می شمردند. از نگاه آنان ارتباط جنسی خارج از این چارچوب نشانی است از فقدان کنترل بر خود. بودایی ها هم همین گونه اند و به کسی که تشنه برقراری ارتباط با زنی است توصیه می کنند که آن زن را به صورت یک کل نبینند بلکه اجزای او را ببینند. مثلا به ریه ها، مدفوع، خلط، آب دهان و ... او فکر کنند. رواقیان علیرغم بدگمانی شان به رابطه جنسی، از طرفداران بزرگ ازدواج بودند. اپیکور    که رقیب فلسفی رواقیان بود در این مورد با آنان هم عقیده بود: «آمیزش جنسی هرگز انسانی را نیکو نمی کند، و اگر کسی از آن آسیب نبیند، خوش اقبال بوده است» امروز نیز کسانی که نتوانند در برابر این وسوسه مقاومت کنند، متحمل مسئولیت های زیادی می شوند و خواهند گفت بدون این می توانستند، زندگی بهتری داشته باشند.

از آنجا که رواقیان فیلسوفان زندگی بودند، به این مسئله می پرداختند که یک فیلسوف رواقی طالب آرامش چه واکنشی در مقابل توهین باید داشته باشد. چون توهین ها چه لفظی و چه رفتاری یا مستقیم و غیر مستقیم، آرامش انسان را به هم می زنند. آنها راههایی را پیشنهاد می کردند. یکی اینکه به سخن توهین کننده بیاندیشیم و ببینیم که راست است یا نه. اگر راست باشد، دلیلی برای ناراحت شدن ندارد. راه دوم اینکه ببینیم توهین کننده چقدر آگاه است، آیا او قصدش این نبوده باشد. راه سوم اینکه اگر ما باورهایمان برایمان اهمیت دارند، نباید ناراحت و خشمگین شویم. سنکا می گوید اگر منبع توهین را مد نظر قرار دهیم می فهمیم که بچه بودن بهترین وصف برای کسانی است که به ما توهین می کنند. نکته دیگر اینکه بدانیم در توهین ها خودمان مقصریم که نتوانسته ایم خود را در مقابل توهین مقاوم کنیم. (171-175) راهکار دیگر خاموشی است؛ چون با خاموشی ما توهین کننده نمی داند که ما توهینش را فهمیده ایم یا نه و برای همین از توهینش لذت نمی برد. و در واقع این نشان می دهد که ما او را جدی نگرفته ایم و این باعث می شود او پریشان شود. (178) در مرحله آخر ما او را نصیحت می کنیم برای اصلاح رفتارش نه برای توهینی که کرده. این کار مثل تربیت حیوانات است.

 

دوره هلنیستی تفکر فلسفی یونان

دوره هلنیستی تفکر فلسفی یونان

در نتیجه ی چیرگی مقدونیان بر یونان و در پی آن کشورگشایی های اسکندر، امتزاج قومی بی سابقه ای در سرزمین های تسخیر شده صورت گرفت. با ورود عنصرهای روحی و فکری غیریونانی به درون حیات معنوی یونانیان، صورت های اندیشه، دانش و هنر، آنگونه که در دنیای یونانی تکوین و تکامل یافته بود، تدریجا اهمیت و ارزش ملی خود را از دست داد و کمرنگ گردید. دوره ی پس از کشورگشایی های اسکندر، عصر هلنیسم خوانده می شود. هلنیسم دوره ی رواج اندیشه های یونانی و امتزاج آن اندیشه ها با بینش های شرقی است.

 

• مکاتب عصر هلنیسم

فلسفه ی کلاسیک یونان باستان، با ارسطو به پایان می رسد. با مرگ افلاطون و سپس ارسطو، علیرغم اینکه شاگردان آن دو تا مدت های مدید در مدرسه ی افلاطون (آکادمی) و مدرسه ی ارسطو در باغ کنار معبد آپولون (لوکی)، اندیشه های آنان را تدریس می کردند و بر آن ها شرح و تفسیر می نوشتند، اما هیچکدام از دو مکتب افلاطونی و ارسطویی نتوانست آنگونه که باید و شاید رونق یابد و بر فضای فکری آتن حکمفرما گردد. در مقابل آن ها، مکتب های دیگری ظهور کردند که تدریجا اندیشه های افلاطون و ارسطو را به حاشیه راندند و به مکاتب عصر هلنیسم معروف اند. مهم ترین آن ها، مکتب های رواقی، اپیکوری و شک گرایی بودند.

پس برآمد این مکتب های فلسفی، همزمان عصر افول فلسفه ی کلاسیک یونان باستان است. مکتب های فلسفی هلنیستی و بویژه رواقیان و اپیکوریان، هر یک منظومه ای فکری آفریدند، اما آثار زیادی از آنها باقی نمانده است. آموزه های آن ها اگرچه در مقایسه با فلسفه ی عصر کلاسیک یونان فاقد نوآوری های واقعی بود، اما حوزه های مختلفی اعم از فیزیک، متافیزیک، اخلاق و گاه منطق را در برمی گرفت. فراتر از آن، آن ها در سیر تکامل تاریخی خود مراحل گوناگونی را طی کرده و دچار دگرگونی های زیادی در آموزه های خود شدند.

 

• نظر برتراند راسل دربارۀ دوره ی هلنیستی

برتراند راسل فیلسوف انگلیسی تصریح می کند که در دوره ی هلنیستی اگر چه یونانیان در قلمرو علمی و ریاضی دارای دستاوردهای عالی بودند، اما در فلسفه، علیرغم اهمیت مکتب های اپیکوری و رواقی و آموزه های شک گرایی، نتوانستند به سطح فکری دوره ی افلاطون و ارسطو برسند. وی می افزاید که از سومین سده ی پیش از میلاد تا ظهور مکتب نوافلاطونی در سومین سده ی میلادی، در فلسفه ی یونانی چیز واقعا تازه ای وجود نداشت، اما در همین فاصله، جهان رومی برای پیروزی مسیحیت آماده شده بود.

راسل تأکید می کند که ارسطو واپسین فیلسوف یونانی است که جهان را شاداب می بیند، پس از او هر فلسفه ای به این یا آن صورت، فلسفه ای دنیاگریز است.

 

• آموختن هنر زندگی؛ ویژگی اصلی فلسفه دوره هلنیستی

در توضیح این پدیده می توان گفت که در توفان های عصر هلنیستی، که بنیادهای حیات دولت ها و شهروندان را متزلزل ساخته بود، پرسش از چگونگی زندگی انسان، به پرسش کانونی فلسفه تبدیل گردیده بود. از ویژگی های فلسفه ی دوره ی هلنیستی، آموختن هنر زندگی در شرایط دشوار بود. آموزه های این مکاتب، نقش مداواگر روان را داشت. برای نمونه اپیکوریان آموزه های خود را «داروی شفابخش» و آغازه های فلسفی شان را «رهایی بخش» و «رستگاری دهنده» می نامیدند که باید انسان را از درد و از قید و بند دولت و ترس از مرگ آزاد سازد.

فلسفه ی رواقی نیز می خواست هنر زندگی باشد و راه درست زندگی کردن را به انسان نشان دهد. مکتب رواقی در دوره ی هلنیسم، به تاثیرگذارترین مکتب فلسفی تبدیل شد. این امر را می توان در تاثیرپذیری آکادمی افلاطونی از اندیشه های رواقی از یکسو و به حاشیه راندن اندیشه های ارسطویی توسط مکتب رواقی از دیگر سو دید. مکتب رواقی در دوره های بعدی تکامل خود در عصر امپراتوری روم، به گونه ای دین اخلاقی مردم تبدیل گردید.

پاسخ به چند پرسش فلسفی با توجه به رده سنی

مصاحبه اختصاصی بخش امور کاربران تبیان با مدیر انجمن معارف

با توجه به اینکه موضوع فلسفه پاسخگویی به "چرا" هاست، می خواهیم از شما چند تا "چرا" بپرسیم: 

* چرا به دنیا می آییم؟

با توجه به بیانی که در مورد انواع چهارگانه علل داشتیم می توان جواب های گوناگونی به این مسئله داد. منتهی از یک منظر دیگر هم می توان به این قضیه نگریست و آن این که در دار هستی هر آنچه استعداد و امکان به وجود آمدن را داشته باشد و این امکان برای او حاصل باشد خداوند او را از فیض وجود محروم نمی سازد. یعنی هر آنچه که به هر نحوی مستعد و ممکن الوجود شود خداوند او را بوجود می آورد زیرا عدم این امر با فیاض بودن خداوند در تناقض است. پس هر موجودی که وجود دارد قبلش استعداد و امکان وجودش محقق بوده و خداوند با توجه به این امکان وجودی او را به دار هستی آورده است

*چرا می میریم؟

مرگ در حقیقت یک حرکت است و در هر حرکت چند چیز لازم است که به آنها مقومات حرکت می گویند. یکی از این مقومات مسافت است و دیگری متحرک. بنابراین متحرک در طی این مسافت احکام آن را به خود می گیرد. به بیان ساده تر اتومبیلی را در نظر بگیرید که در حال طی کردن یک مسیر معین است. در اینجا اتومبیل متحرک ماست و مسیر همان مسافت. حالا باز فرض کنید که این مسیر و مسافتی که اتومبیل طی می کند از مکان های مختلف و شرایط گوناگون عبور می کند گاهی از زمین گِلی گاهی در مکانی بارانی و گاهی در مکانی برفی. در هر مقطعی از این مسافت اتومبیل ناچار  متناسب با آن شرایط تغییراتی دارد . مثلاً در زمین گِلی لاستیک هایش گِلی می شود و در مکان بارانی اتومبیل خیس می شود و در هنگام برف سفید پوش. حالا همین مثال را با مرگ انسان مقایسه کنید. انسان هم بنابر حرکت ذاتی که دارد گاهی در رحم مادر یک گونه زندگی دارد و گاهی مسافت او از رحم مادر تبدیل به جهان مادی و خارج از رحم می شود و گاهی هم برای عبور از عالم ماده باید لباس مادی خود را از تن در آورد.

تا بدانــــی که تن آمـــد چون لبـــــــاس  

رَو بجـــو لابس لــــــباسی را ملَـــــیس

آن تویــــــــی که بـــی بـــدن داری بدن 

پس مترس از جسـم جان بیرون شدن

و این حرکت یک امر همیشگی در عالم ماده است و قرآن هم با ظرافت خاص خود به آن اشاره نموده است. در قرآن کریم این عبارت آمده است که انا لله و انا الیه راجعون، مراد کلمه الراجعون است که بر وزن فاعل است دلالت بر زمان حال دارد یعنی هم اکنون این حرکت واقع است و به قول عرفا انسان در هر  لحظه می میرد زیرا در هر لحظه در حال حرکت است. به قول مولانا :

از جمـــــــادی مـُـــردم و نامی شدم 

وز نمـــــا مــُـــردم زحــــیوان سر زدم

مُــــــردم از حیوانـــی و آدم شــــــدم  

پس چه ترسم کـی زمُردن کم شدم؟

بار دیگر هم بمـــــــــیرم از بشــــــــر   

تا  برآرم  از  ملــــــائک  بـــال  و  پـــر

بار دیگر از مـــــلک قـــربان شـــــــوم 

آنچه اندر وهـــــــــم ناید آن شــــــوم

پس عــــــدم گردم عــدم چون ارغنون  

گـــویدم  انا  الیــــــه  راجـــــــــعون

و این حرکت ذاتی هموراه هست تا اینکه با آنچیزی که ما عادتاً مرگ می نامیم از این دنیای فانی به جهان باقی ارتحال کنیم. البته ممکن است همه به مرحله آخر نرسند و به علت پر شدن ظرف وجودیشان در مراحل ابتدایی مرگ برایشان رخ دهد.

* چرا باید در مورد خدا فکر کنیم؟

هیچ کس نمی پرسد که چرا مثلث سه ضلع دارد و یا اینکه چرا مربع چهار ضلع دارد زیرا این امور برای آن دو ذاتی هستند و اگر سه ضلع نباشد مثلی در کار نیست. به همین شکل فکر کردن هم برای انسان ذاتی است یعنی همین که گفتیم آن موجود انسان است یعنی آن موجود متفکر است و فکر می کند مثل آنکه گفته شود فلان شکل مثلث است یعنی اینکه سه ضلع دارد. پس فکر کردن برای انسان یک امر فطری و ذاتی است حالا متعلق فکر چه چیزی باشد تفاوتی ندارد ، هر چیزی می تواند متعلق فکر انسان قرار بگیرد یعنی موضوعی شود برای فکر کردن و همین طور خداوند هم موجودی است در خارج و می تواند متعلق فکر قرار گیرد. البته باید توجه داشت که تفکر در ذات خداوند و ماهیت حق تعالی ممکن نیست بلکه تفکر در مورد فعل و صفات و اوست که ممکن و پسندیده است و برخی آن را غایت خلقت انسان دانسته اند . یعنی تفکر در مورد خداوند را غایت خلقت می دانند. در قرآن آمده است که ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون یعنی خداوند تبارک و تعالی غایت خلقت انسان را عبادت خویش می داند این آیه برای ما حکم یک مقدمه را دارد که آن را در کنار مقدمه دیگر قرار می دهیم و یک نتیجه منطقی می گیریم ، مقدمه دیگر عبارت است از حدیثی از امام رضا(ع) که ایشان فرموده اند: لیس العبادة کثرة الصلاة والصوم انما العبادة التفکر فی امر الله عزوجل؛ یعنی عبادت حقیقی همان تفکر در امر خداست، پی حق تعالی فرمود که غایت خلقت انسان عبادت است و امام(ع) فرمود عبادت واقعی تفکر در امر خداست پس نتیجه می گیریم که غایت خلقت بشر همان تفکر در امر خداست.

فرض کنید قرار است یک کلکسیونی از سوالات فلسفی انسان از سنین مختلف درست کنید. چه سوالاتی در آن قرار می دهید:

* 5 سالگی:

نمی توان پاسخ دقیقی برای این پرسش قرار داد زیرا استعداد ها و شرایط برای انسان ها متفاوت است مثلاً اکثراً داستان مشهور ابن سینا (البته با شک) را می دانند که وقتی استادش به او گفت بگو یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود ، ایشان گفت نمی گویم که اشتباه است و خلاف بداهت عقلی. حالا استاد با آن مقام علمی اش نمی دانست این مطلب اشتباه است اما این کودک هفت هشت ساله متوجه اشکال کار شده بود. هستند کسانی که تا پایان عمر در 100 سالگی هم باز متوجه اشتباه این مطلب نمی شودند. ولی با این وجود امروزه بحث فلسفه کودکان مطرح است که بیشتر توجه آن معطوف به صرف پرسیدن می شود و نه چه چیزی را پرسیدن.

* 10 سالگی:

معمولاً کودکان در این سن و کمتر ، از خدا می پرسند زیرا والدین از وجود خداوند برای کودک گفته اند اما چون کودک حس گراست همواره به دنبال وجود مادی خدا می گردد فلذا این سوال برای او مطرح است که خدا کجاست و چیست.

* 15 سالگی:

سنی است که نوجوان مفاهیم انتزاعی را به خوبی درک می کند و می توان برخی از قواعد را درست تبیین کند. معمولاً در این سن سوالات بیشتر جنبه اعتقادی پیدا می کند و نوجوان با دلایل ساده ای قانع می شود ، سوالاتی مانند چرا به وجود آمدم؟ چرا می میرم؟ و ...

• 25سالگی:

شما به عنوان یک کارشناس علم فسلفه چقدر در پیدا کردن جواب "چرا" های خود سماجت دارید؟

اگر سوالی مطرح بشه به دنبال جوابش حتماً میرم . خیلی خوب است که انسان همواره سوالاتی برایش مطرح باشد ، خود طرح سوال نعمت بزرگی است.

یک فیلسوف چه وقت در مقابل پرسش دیگران سکوت می کند؟ ( به عبارت دیگر آیا دانستن همه "چرا" ها لازم است؟ با مثال توضیح بفرمایید.)

نه لازم نیست. اصولاً نیازی نیست به همه و برای همه سوالات پاسخ فلسفی داد.باید اهل سوال واقعاً طالب باشند و تحمل شنیدن برخی از مطالب را هم داشته باشند. ملاصدرا در مقدمه کتاب کبیر اسفار بعد از کلی گلایه از اهل زمانه که امروزه هم به آنها مبتلا هستیم این دو بیت را آورده اند :

از سخن پُر دُر مکن همچون صدف هر گوش را   

قفــــل گوهــــر ســــاز ، یاقـــوت زمرد پوش را

در جواب هر ســوالی حاجــــت گفـــتار نیست   

چشــم بینا عـــذر می خواهد لـــب خاموش را

اصولاً ائمه علیهم السلام این شیوه و مرام را داشته اند که مطالب سنگین و غیر قابل تحمل را برای هر کس بازگو نمی نمود و بیان حکمت برای نا اهل را جفای به آن می دانستنه اند اما سید الساجدین علی بن الحسین- علیهما السلام – در ابیاتی که منسوب به ایشان است می فرمایند:

لأکــــتم من علـــمی جواهـــره   

کیلا یری الحق ذو جــهل فیفتتنا

فرب جوهـــر علـــم لــــوابوح به   

لیقـــل انـت ممن یعــبد الـــوثنا

و لاستباح رجال مسلمون دمی   

یرون اقــــبح مایؤتونه حســـــنا

عبارت فوق چنین ترجمه ای دارد که:

«من از دانش خویش گوهرهای آن را پنهان کرده ام تا نادان؛ آن حقایق را ندیده و در گمراهی افتد؛ و چه بسا جواهری از علم و دانش های پنهان است ؛ که اگر آنها را آشکار سازم هر آینه گویند که بت پرستی!؛ و مردمان مسلمان ریختن خون مرا روا می دارند!!؛ چون ناپسندترین کار ریختن خون من است نیکو می دانند.»

این شیوه را حکما هم اتخاذ نموده اند تا آنجا که در تقریر کتاب های خویش کمال دقت را داشته اند تا به صورت رمزی و بسیار مشکل مطالب را به رشته تحریر درآوردند تا کسی جز طالب واقعی به گوهر مطالب نرسد. در این خصوص کتاب قبسات میرداماد از شاهکارهای زمانه است

آدرس مطلب: روی لینک کلیک کنید